برای زندگی دوست داشتم زودتر بیام ماه ها گزشت من اومد ابتدای جاده ایستاده
بودم هاج و واج نگاه میکردم عجب جای بزرگ و قشنگی حالا می فهمم که اونا راست
میگفتن. حالا باید حرکت کنم تصمیم گرفتم سریع راه بیافتم ولی باید اروم میرفتم
راه افتادم جاده بزرگ بود و من نمیدونستم کجا آخر خط این جاده بزرگه رفتم رفتم
و رفتم تو یه ایستگاه نوشته بود ۱ سالگی حالا احساس میکردم بهتر میتونم
راه برم بازم رفتم من هنوز از عابرای ارافم چیزی نمیفهمیدم اونه یه آدمای بزرگ
و مهربون بودن و من بی اعتنا به اطرافم همچنان میرفتم میرفتم میرفتم میرفتم
دوباره به یه ایستگاه رسیدم روی اون نوشته بود ۲ سالگی باز احساس کردم سریع تر شدم
تند تر راه افتادم اینبار زود تر به ایستگاه ۳ سالگی رسیدم باز هم تندتر حالا ایستگاه۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ حالا
دیگه بزرگ شده بودم با عابرهی جاده حرف میزدم شاد بودم بازی میکردم حالا دیگه جادرو می دویدم
تا استگاه ۱۰ سالگی باز هم شور دویدن تا رسیدن ولی ۱۰ ایستگاه گزشته بود ولی هنوز اخر جاده
معلوم نبود دوباره دویدم تا ۱۱همین ایستگاه و ۱۲ ۱۳ ۱۴ و۱۵ همین ایستگاه یه کم خسته شدم
نفسم کم اومده ولی همه من و تشویق به رفتن میکنن به ادامه دادن منم دوباره راه افتادم با یه قدرت
تازه کا روش نوشته بود نوجوانی. من همچنان میدویدم ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ایست یه تابلوی بزرگ این تابلو
سر راه همه نبود من تعجب کردم ولی اون منو نگه داشت صبر کن بایست جاده در دست تعمیر است
حالا رفتن سخت شده وای چقدر پستی و بلندی چه دره های عمیقی یعنی من میتونم؟
نه تو اولین دره سقوط کردم ولی دوباره بلند شدم و به رفتن ادامه دادم ولی دوباره مثل ابتدای راه
اروم اروم. ایستگاه ۲۱ سالگی پر از سنگ من ار ایستگاه ۲۰ سالگی تا اینجا همش سقوط کردم
بقیه هم سفرام اینطور نبودن من دارم آخر جادرو میبینم با یه نفس بریده که داره به آخر خط میرسه
ولی برنده زندگی و فاتح این جاده نیست ته خط تو یه خاکی یه کم بالا تر از ایستگاه ۲۱کم نشسته بودم
همه اون اوایل راه میگفتن که ما تو راه باید برای آخر جاده بال بسازیم برای پرواز ولی من بالی نداشتم
به خاطر همین مثل یه کرم ابریشم که نیمه های راه پروانه شدن مرده منم ته جاده زندگی در انتظار
یه همسفر با دو تا بال بودم تا منم مثل خودش به اون بالا ها ببره تا دیگه به تابلوی بزرگ ایست
نخورم.








